خلاصه داستان: فیلم «سلسله یشم» درباره پسری بچه ای مهربان و روستایی به نام «ژانگ شیائوفان» است. او پس از قتل عام افراد روستایش از جمله پدر و مادرش توسط «فرمانروای شیطان» تصمیم می گیرد تا انتقام خون آن ها را بگیرد، اما در این راه باید آموزش های رزم کنگ فو را توسط فرقه ای خاص فرا گیرد.
خلاصه داستان: داستان فیلم در روستایی بنام چمبل اتفاق می افتد، گروهی راهزن و شورشی با سوء استفاده از نبود امنیت و آرامش در آن منطقه به روستا حمله کرده و مردم را چپاول کرده و میکشند اما...
خلاصه داستان: نوجوانی ماجراجو به نام دورا که بیشتر کودکیاش را در جنگل و طبیعت سپری کرده و با حیوانات زندگی کرده است، حالا پدر و مادرش او را آمادهی ورود به دبیرستان میکنند. اما اتفاقی غیره منتظره رخ میدهد و دورا باید با کمک دوست میمون خود و تعدادی از دوستانش یک ماموریت سخت را برای نجات والدینش از یک مخمصه شروع کنند و…
خلاصه داستان: مردی به نام مو دایموند که به همراه دوستش، در شهر نیویورک اقدام به پولشویی میکند، هنگام معامله مواد مخدر، با پلیسهای فاسد درگیر میشود. در پی این ماجرا، مو حافظه خود را از دست میدهد و...
خلاصه داستان: این فیلم داستان تجدید دیدار جنجال برانگیز نمایشنامه نویسی به نام لومیر با مادر بازیگرش فابین را روایت میکند و رویدادهایی را به تصویر میکشد که در حاشیه انتشار کتاب زندگینامه فابین و نقشآفرینی او در یک فیلم علمی تخیلی رخ میدهد و...
خلاصه داستان: در این انیمیشن که دنباله سریال انیمیشنی به همین نام است، چاک به خانه بازمیگردد و با یک خبرنگار درباره زندگی در جزیره با زینی لاروا و دوستانش صحبت میکند...
خلاصه داستان: «بیل»، پسرک دانشجوی دوست داشتنی اهل شمال، و رفیقش، «استنلی» را در شهرکی دور افتاده در جنوب، به زندان می اندازند و کمی بعد آن دو خبردار می شوند که به جنایتی متهم شده اند. «بیل» که نه پولی در بساط دارد و نه دوست و آشنایی، تصمیم می گیرد با پسر عمویش، «وینی» که به تازگی وکیل شده، تماس بگیرد.
خلاصه داستان: «ال ماریاچی» به عنوان گیتار نواز دورهگرد وارد شهری میشود. شهری که مملو از خلافکاران و آدمکُشان است. او از گذشته خود فراریست و به دنبال مکانی امن برای زندگیست. در ابتدای ورود به شهر مجبور به درگیری با چند خلافکار و کشتن آنها میشود و این شروع مشکلات بیشتر برای اوست. او در این شهر عاشق «کالورینا» میشود که رئیس خلافکاران نیز به او علاقه دارد و...
خلاصه داستان: «آدام» جوانی 27 ساله است که شغلش نویسندگی یک برنامه در رادیو سیاتل میباشد. وی از جمله نویسندگانی است که همواره به کار خود بسیار بها داده و سعی می کند تا بهترینها را برای شنوندگانش بنویسد. اما آدام به تازگی دردهایی زجر آور در بدنش احساس می کند که آرامش را از او سلب کرده اند. وی برای رفع این دردها، به دکتر مراجعه میکند اما در کمال ناباوری دکتر به او میگوید که وی مبتلا به سرطانی کمیاب شده است. آدام بعد از شنیدن این خبر با اتفاقات تازهای در زندگیاش روبرو میشود که قبلاً برایش چندان اهمیت نداشته و...