خلاصه داستان: هنگامی که شرکت موسیقی موفق دیوید اسمالبون از بین میرود، او خانوادهاش را از داون آندر به ایالات متحده نقل مکان میکند تا به دنبال آیندهای روشنتر باشد.
خلاصه داستان: نادیا، تنها بازمانده از سرنوشت غم انگیز خانواده اش، با تهدید قریب الوقوع فداکاری پدرش دست و پنجه نرم می کند، زیرا با یک زندگی در لبه روبرو می شود.
خلاصه داستان: در آستانهی هفتاد و پنجمین سالگرد تولدش، یک میلیاردر فرزندان جداافتادهاش را به خانه فرامیخواند، چرا که وحشت دارد امشب کسی یا چیزی قصد جان او را بکند. او برای اینکه مطمئن شود فرزندانش به او کمک میکنند، ارث هرکدام را شرط میکند.
خلاصه داستان: داستان این اثر، ما را به اواخر قرن بیستم در نیویورک سیتی میبرد و روایتگر زندگی زنان وفادار یک خانوادهی تبهکار قدرتمند است که بر برخی از مناطق این شهر حکومت میکردند.
خلاصه داستان: یک دستیار تولید پرکار و کمدرآمد برای فیلمبرداری از تست بازیگری برای یک ویدیوی ایمنی محل کار که توسط یک شرکت چندملیتی سفارش داده شده، در شهر بخارست رانندگی میکند.
خلاصه داستان: رودژر دوست تخیلی آماندا شافلاپ است. هیچکس جز آماندا نمی تواند رودژر را ببیند - تا اینکه مرد بدی به نام میستر بانتینگ به در خانه آماندا می رسد. میستر بانتینگ شکارچی تخیلیهاست. شایعه شده که حتی آنها را هم می خورد. و الان او رودژر را پیدا کرده است. رودژر باید از دست بانتینگ فرار کنید و قبل از فراموش شدنش توسط آماندا به او برسد. اما یک پسر غیر واقعی چطور می تواند تنها در دنیای واقعی بایستد؟
خلاصه داستان: لس آنجلس ، ۱۹۴۹. یک گروه سرٓی از افسران پلیس که توسط دو گروهبان (رایان گاسلینگ و جاش برولین) رهبری می شوند ، تصمیم دارند سردسته جنایتکاران ، «میکی کوهن» (شان پن) ، که کل شهر را زیر سلطه گرفته ، را سرنگون سازند ...