خلاصه داستان: ابیگیل دخترک جوانی است که در شهری زندگی می کند که مرزهایش سال ها پیش به دلیل یک بیماری مرموز همگانی بسته شده است. پدر او یکی از بیماران بود و وقتی ابیگیل شش سال داشت او را گرفته بودند. هنگامی که ابیگیل برای پیدا کردن پدرش بر علیه صاحبان قدرت به پا می خیزد، متوجه می شود که شهر در واقع پر از جادوست و در خودش قدرت های خارق العاده ی جادویی کشف می کند.
خلاصه داستان: یک خوانندهی ناموفق در دنیایی موازی بیدار میشود که در آن گروه بیتلز هرگز وجود نداشتهاند و او تنها کسی است که آهنگهای آنها را به یاد دارد...
خلاصه داستان: داستان در مورد یک گانگستر با سابقه است که به تازگی از زندان آزاد شده است، طولی نمی کشد که او دوباره رهبری گروه خلافکار خودش را به عهده می گیرد و مشغول ارتکاب جرم و جنایت در جنوب کالیفرنیا می شود.
خلاصه داستان: زوج جوانی برای بازدید از یک خانه به شهرکی نوساز و ناشناخته میروند اما دیگر هیچوقت نمیتوانند از این خانه بیرون بیایند و مجبور میشوند که به یک زندگی غیرطبیعی و عجیب در آنجا تن دهند...
خلاصه داستان: «رابرت» و «کاترین» ازدواج کردهاند و با خوشبختی در کنار هم زندگی میکنند. رابرت سفیر ایالات متحده در انگلستان است و همسر او آخرین روزهای دوران بارداریاش را میگذراند. بچه آنها مُرده به دنیا میآید، اما یک کشیش در بیمارستان به رابرت پیشنهاد میکند یک نوزاد دیگر را که در هنگام تولد مادرش مُرده است را به فرزندی بردارد. رابرت بدون گفتن به همسرش این پیشنهاد را قبول میکند و آنها به لندن باز میگردند. طولی نمیکشد که اتفاقات عجیبی رخ میدهد و رفته رفته هشدارهای نگران کنندهی یک کشیش به رابرت باعث میشود او باور کند که بچهای که از بیمارستان ایتالیا با خود آوردهاند، همان ضد مسیح (دجال) است.
خلاصه داستان: «تریستان» انگلیسی جوانی است که میخواهد با «ویکتوریا» ازدواج کند. «ویکتوریا» شرط میگذارد که اگر او یک شهاب بیابد به خواستگار دیگرش جواب رد خواهد داد. «تریستان» سفری را آغاز می کند و به سرزمین اسرارآمیز «استورم هولد» می رود جایی که شهاب را مییابد؛ دختری به نام «ایوین»...
خلاصه داستان: نویسندهای به نام «مارکیز دِساد» در تیمارستان «چارنتون» تحت شرایط خاصی نگهداری میشود. او که به دلیل سابقهی رفتارهای اجتماعیاش، از طرف دادگاه شهر، منحرف جنسی و دارای عقاید شیطانی تشخیص داده شده، به توصیه کشیش تیمارستان «اَبه»، افکارش را به روی کاغذ منتقل میکند تا شاید درمان شده و به راه راست هدایت شود. اما «مارکیز» علاوه بر این کار، تصمیم به انتشار نوشتههای خود میکند.
خلاصه داستان: داستان فیلم در مورد پسر 17 سالهای به نام جاش میباشد که به تازگی مادرش را از دست داده است و به همراه مادربزرگش و عمو و پسر عموهایش که همگی خلافکار هستند زندگی میکند که پلیس به شدت خانواده جاش را تحت نظر دارد...
خلاصه داستان: زندگی عاشقانه لول در برلین مثل همیشه پیچیده است. بعد از اتمام رابطه اش با سوون، پسر عموی دومش، او با بهترین دوستش هارت آشنا میشود و این دو قرار است ازدواج کنند. البته اگر سون همه چیز را خراب نکند...